تبليغاتX
ناز بانو


یک چیزی پیدا شده این روزها که سعی کند یک کمی قانونمندم کند و فکرم نزند به هر کجا که می خواهد . کتاب های نخوانده ی یک ترم . گاهی هم لذت هایی پیدا می شود میان بی حوصلگی خواندنش . مکالمات نوشتاری سر کلاس با الهام . عکس همان زنبور بامزه که کشیده بودم بالای جزوه ی دستور زبان و کم کم معروف شد . خط خطی های ناشیانه و درهم برهم  از سر کلافگی توی جزوه های عربی توی ذوق می زند . گاهی شعر های اوانسنس از سر کیفی که انگلیسی نوشتن بهم می دهد ...dont try fixe me im not broken... بعد می گویی چه لحظه هایی را از دست داده ای توی این کلاس ها ... این روزها هر اتفاق کوچکی کفری ات می کند . پیدا نشدن رژلب صورتیه وقتی دیرت شده و می خواهی همان را بزنی دقیقا ، از سر کله شقی و ثابت کنی روزت از همان اول به گند کشیده شده . توی اتوبوس خط واحد وقتی کوچک ترین طعنه ای بهت بخورد بر می گردی و مثل سگ نگاه می کنی به یارو پسره . به همه چیز گیر می دهی . به شلوار جین و کفش کتانی ت . یکهو شلوار پارچه ای و کفش تخت مشکی می پوشی و الهام همین که دم پله ها می بیندت می گوید : به ه ه ه چه خانم شدی !خانه شده کتاب های ولو شده ی تو دور خانه . دستور زبان ، تاریخ ادبیات . خانه شده شلوارک سفید و تاپ آبی تو که همینطوری مثل روح دور خانه می چرخی پی یک چیزی که تو را از این قانونمندی راحت کند . مجتبی و سعیده را خیلی وقت است ندیده ای و انگار همه ی دنیا می شود رژلب صورتیه که گم شده و روزهات به گند کشیده می شود . انگار بخواهی همه ی دنیا را توی توالت خالی کنی و یک سیفون حسابی خرجش کنی !

 


دلم می‌خواهد بروم. از هر کجا که هستم، بروم. مرض رفتن گرفته‌ام، داشته‌ام. مرض این‌که دلم نمی‌خواهد جایی وصل باشم. به همه‌ی آنها که می‌روند، حسودی‌م می‌شود...

آذین هم، انگار یکی مثل من .

 


از صبح ، مدام حوالی آن روزها چرخ می خوردم . می خواستم کتابم را بگذارم کنار ، گوشی ام را خاموش کنم و در دسترس نباشم . هایده ی آن روزها بخواند..." وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد . انگار اون از یه شهر دور که از همه دنیا میاد . تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن می رسه . هر چی که جاده س رو زمین به سینه من می رسه ...." و من بیاویزم به خاطره ی آن روزها ، خاطره ی نیمه شب ها روی پشت بام نشستن و تا دم دمای صبح بیدار ماندن . گوشی ام را وقتی روشن می کنم می بینم تو پیام داده ای " چطوری با مرام ؟ خبری ازت نیست ؟ " اینکه چطور همزمان می شود هوس پرسه زدن من توی آن روزها و تو یکهو امروز سراغی از من می گیری...نمی دانم ...اما کسالت و بی رنگی این چند روزه یک رنگ دیگری گرفت . حالا خیالم راحت است تو خوشبخت هستی . تو خوشبختی به خاطر نغمه ، وقتی شبهای دیروقت بیرون می زنید به هوای پارک ساعی رفتن . قهر و آشتی های گاه و بی گاهتان . تو خوشبختی به خاطر وقت هایی که سر به سر تی تی و صدیق می گذاری و هنوز هم از گیر دادن به رنگ موهای پوریا و خط چشم نقره ای سمیه کیف می کنی . وقتی شنیدم از اجاره نشینی راحت شده ای کلی خوشحال شدم برایت . هان ! تو همیشه مرد کار و زندگی بودی .

باور کن تو خوشبختی به خاطر بی خبری همه ی این سال هایت از من ، به خاطر فاصله ای که حالا بین ماست . به خاطر وقتی که من دیگر بهت تلفن نکردم و روی پیغامگیرت پیامی نگذاشتم . به خاطر وقتی که صورتم به تو نیمرخ شد و دیگر مستقیم توی چشم هات نگاه نکردم . به خاطر وقتی که دیگر نیامدم روی شیشه ی کثیف ماشینت صورتک بکشم و بگویم یادگاری با خودت ببر . آخ تو خوشبختی وقتی از خوشرنگی شله زردهای مامانی تعریف می کنی . و من خوشبختم که حالا می توانم اینطوری ، با این فاصله ی دراز و چند ساله هنوز دوستت داشته باشم و خاطره هایت را نگه دارم . از ته دل آرزو می کنم به زودی بتوانی بابا بشوی . بعد ، من بچه ات را بغل کنم . تو بپرسی به کی رفته ؟ ..توی چشم هاش نگاه کنم ..سرم را بالا بگیرم و بعد از سال ها توی چشم هایت نگاه کنم دوباره..تو لبخند بزنی ، مثل همیشه با کف دست بزنی به پیشانی ام و من هم لبخند بزنم ...لبخند بزنم و باور کنم تو خوشبختی و بسیار خوشبختی ...

 


 "ژانت تو منو یاد ونگوگ می ندازی ، بیشتر هنرمندا شیزوفرنی داشتن " ...

اما ژانت تو با آن موهای قرمز و چشم های آبی ،بی نهایت زیبا بودی ، تصویر تو با آن چمدان های انبوه و بارانی سبزرنگت توی خاکستری متراکم ایستگاه لندن بی نهایت آزاد و زیبا بود ...باور کن...تو هیچ وقت شیزوفرنی نداشتی ژانت !

وسوسه ی این روزهای من ویرجینیا وولف است . روزهای امتحان پایان ترم که شروع می شود وسوسه های دور و نزدیک من هم پا می گیرند . هی دلت می خواهد بنشینی یک فیلم خوب نگاه کنی ، کتابی که ماه ها توی قفسه مانده بخوانی . حالا یادم آمده هنوز " ساعت ها " را نگرفته ام نگاه کنم . می دانم تا حالا کلی مزخرف آمده ام نوشته ام اینجا . اما بعد از آن تکانه های شدید زندگی ام ، هیچ تعجب نمی کنم از خودم . وقت می برد تا جا بیفتم توی خودم و زندگی تازه . خلاصه باید بروم پی خواندن کتاب هایی که در طول ترم سر کلاس هایش یا نقاشی می کشیدم توی دفترم یا سالینجر می خواندم . خداوندا این روزها وسوسه ها را از سر من بینداز تا واحدهایم را پاس کنم . آمین !

               


همان حس مدور گرم را می خواهم ، پاهایم را جمع کنم و توی همان حس مدور گرم بچرخم و بچرخم تا خوابم ببرد . بازوهای مامان را می خواهم تا سرم را بگذارم روش . لالایی لب هایش را می خواهم .آخرین باری که خوابم برد کی بود ؟ من دختر خوبی نبودم مامان ؟ دختر خوبی نبودم ، وگرنه حالا هم باید مثل همان موقع خوابم می برد . من نمی خواستم به دنیا بیایم . من نمی خواستم مامان . نمی شود برگردم ؟ نمی شود یک بار دیگر برایم لالایی بخوانی ؟ کجایی ؟ توی همه ی این سال ها کجا بودی که من اینقدر بزرگ بشوم و تو دیگر من را روی بازوهایت تکان ندهی و دیگر هیچ وقت خوابم نبرد ؟داداشی کجایی ؟ من آبجی کوچولوی خوبی نبودم ؟ که حالا دیگر با رویای کوچک یک عروسک با لباس صورتی لبخند نزنم ؟  توی همه ی این سال ها کجا بودی که من اینقدر دور بشوم از رویاهای صورتی ؟ دفتر نقاشی های من کجاست حسین ؟ چرا ازم گرفتیش و دیگر ندیدمت ؟ چرا دیگر روزهای اول بهار منتظرت نیستم ؟ یکهو چه اتفاقی افتاد برای من ؟ دختر همه ی این سال ها کجاست ؟؟؟...

من دنبال می گردم

               میان خاک ها و دامن ها

                                   زبان مادری ام را

                                                  گیسوان تنهای تو را ...


دیگر برای دیدن همه تان دیر شده . چیزی توی چشم های من شکسته که دیدن همه تان را دیر کرده . نگران هیچ کدامتان نیستم دیگر .  

من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
 و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
 او مرا تکرار خواهد کرد...

  

 پ ن : ما فنا می شویم ، هر یک به تنهایی ...(ویرجینیا وولف ، بسوی فانوس دریایی


هنوز از به هم ریختگی خوابی که دیشب آمد سراغم دور نشدم که داداشی صبح زود زنگ می زند .خواب آلود جواب می دهم . عصبانی فحش می دهد که چرا مثل همیشه گوشی ات را جواب نمی دهی، از صبح ده بار زنگ زده ام . می گویم چه ت شده حالا ؟ می گوید مهدی تصادف کرده ! به الهام یک زنگی بزن . دلم هری می ریزد . تا بیایم بپرسم چی شده گوشی را قطع کرده . همیشه همینطور بوده داداشی . انگار همهء اتفاق های دنیا را قبل از رخ دادنشان می دانسته . حالا اینجا نشسته ام با هزار تا فکر . گوشی الهام خاموش است ، گوشی داداشی خط نمی دهد . همین دیروز مهدی پیام گذاشته بود ازم خداحافظی کرده بود که دارم می روم سفر . گفتم برو ، سفر خیلی برای این روزهایت خوب است . گفت همیشه دلم می خواست یک خواهر مثل تو داشتم . گفتم حالا هم داری . حالا بدجوری نگرانش هستم ، مثل یک خواهر...از فکر هر اتفاق بدی دلم هری می ریزد...

 

 


کم کم دارم قبول می کنم هیچ چیزی این روزها را شفاف نمی کند . هی کانال ها را عوض می کنم ، روزنامه ها را ورق می زنم و حوصله ام بیشتر به گند کشیده می شود با این سرزمینی که از در و دیوارش نکبت می بارد . " یک نوشیدنی در خیابانی که بار دیگر از آن نخواهی گذشت " اولش نوشته ام : کتابی با حاشیهء موریانه خورده برای یاد سه شنبه ای که شعر گروهی نوشتیم . داستان اولی فوق العاده ست . اما هنوز هم ادامه دارد این اندوه فرساینده ی لعنتی . patricia می خواند . حوصله ندارم فکر کنم به رویای خالی یک اتفاق دور . به اینکه اگر بنویسم یا توی اتاق های خالی ، بلند بلند حرف بزنم رامون خواهد شنید و من را توی آغوشش پنهان خواهد کرد ، قبل از اینکه خودش را بکشد . روزهای هفته به طرز عجیب و دلگیری می خزند میان شقیقه هام و حلقه می شوند دور گردنم . آن وقت دلم برای همه شان تنگ می شود ، که خودم روانه شان کردم بروند . گاهی زیادی زن می شوم ، نگران زندگی شان می شوم و می خواهم همه چیز زندگیشان رو به راه باشد. دلم برای یک مرد سیبیلویی تنگ می شود . دلم برای حسین ، آن روزهای پشت بام های گرم و شیطنتهامان تنگ می شود . خاطره اش هیچ حس گزنده ای ندارد . یک خاطره ی دور و دوست داشتنی ، مثل نقاشی کشیدن روی دیوارهای حیاط . و دختر آن روزها و آن روزترها که موهای لخت مشکی اش را خرگوشی می بست و چشم های میشی اش خیلی درشت بود و کنجکاو . که رنگ زرد را خیلی دوست داشت .

آخ که گاهی چقدر دلم تنگ می شود . آخ که گاهی چقدر زن می شوم . patricia هنوز می خواند ، توی کوچه باد می آید و من فکر می کنم به وقتی که شاید زندگی ، جور دیگری ، جای دیگری اتفاق بیفتد ..


از صبح افتاده ام  به جان کف و کاشی های آشپزخانه . بعضی وقت ها که زیادی یک آدم سرتق فکور می شوم ، همچین کارهایی تنها راه خلاصی ست . باید یک جوری خودم را از کت و کول بیندازم و حسابی خودم را خالی کنم . سعیده جانم ، می دانی که خیلی دلم می خواست توی جشنت باشم ، اما خب این روزها ، روزهای توی جمع بودن من نیست . از آن موقع هاست که پایم را از خانه بیرون نمی گذارم و حوصله ام مثل گردی ته نشین می شود . اما از همین جا می گویم که عزیزترینم ، آخ عزیزترینم که لذت زندگی منی تولدت مبارک . هان سعیده جانم ! ما همه ی آن روزها و این روزها را دوام آوردیم تا حالا برای هم ، فقط برای هم و باهم زندگی کنیم . بدون وجود هیچ آدم احمق و عوضی ای . تو را بیشتر از پوست خودم دوست دارم . همیشه باش ، تا من هم باشم .

در هر سال یک روز است ، که به اندازه ی هر سال طول می کشد ، آن روز تولدِ رفتن توست برای آمدنت .

می بوسمت

 

 


فقط می دانم همهء این شب ها را  تا بوق سگ بیدار بودم و زل می زدم به سقف که مرداب می شد و گود می افتاد توی چشم هایم . هفت روز و هفت شب فکر و فکر و فکر . حالا فقط یادم می آید که امروز سه شنبه ست و من سه شنبه ها را زیاد دوست دارم . به خاطر دور هم جمع شدنهامان ، چای خوردن ها ، شعر خواندن ها . روزهای کشدار تابستانی دارند پا می گیرند ، فکرهای دور و نزدیک من هم . شده ام مثل زن های چهل ساله . دلم می خواهد با یک چیز کوچکی ، یک چیز کوچک دوست داشتنی آرامش را برگردانم . با یک روسری تازه ، با جابجا کردن قفسه کتاب ها ، با یک غذای تازه درست کردن .خوب می دانم پشت همهء این ها فقط دلم می خواهد خودم را به یک چیزی بیاویزم تا این روزها از سرم بگذرند و یک چیزی از من برای خودم باقی بگذارند . فقط همین . ما آدم ها دوست داریم فکر کنیم خیلی چیزهای زندگیمان خواب بوده یا دروغ . اما این دفعه یک جور دیگری بود . من با واقعیت همه شان روبرو شدم . حالا می بینم یک چیزی ازم مانده برای اینکه آن روزها خاطره شوند . دورتر از اتفاق افتادنشان . دیشب برای دومین بار دریاروندگان را نگاه می کردم . این تئاتر را دوست دارم به دلیل خیلی دوری که نمیدانم چیست . خیلی نزدیک بود حسم به مادره ...

هان ! حالا بعد از این همه سال ، بعد از این هفت روز و هفت شب آخری خوب حرفش را حس می کنم ..

 "اینجا بارتلی با تابوتی از چوب سفید ته گورش آروم می گیره ، می بینی ؟ هنوزم می شه به چیزای کوچیک دل خوش کرد .... ولی حالا...یه آرامش عجیب داره ته قلبم خوش خوشک میشینه ، دیگه از شبای طولانی نمی ترسم .. "

 

  

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:13 توسط ناز بانو |


باران بهانه بود که تو
زیر چتر من
تا انتهای کوچه بیایی
و
دوستی مثل گلی
شکوفه کند در میانمان

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:2 توسط ناز بانو |


باران بهانه بود که تو
زیر چتر من
تا انتهای کوچه بیایی
و
دوستی مثل گلی
شکوفه کند در میانمان

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:1 توسط ناز بانو |


یک صفحه سفید،به همراه یک قلم
این بار حرف، حرف نگفته ست
یک حرف تازه
نه از تو....
هی فکر می کنم
هی با قلم به کاغذ دل سیخ می زنم
اما
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند
انگار این قلم
جز با حضور نام تو فرمان نمی برد
انگار
در صفحه های دفتر شعرم
در گوشه های خالی قلبم
در لحظه های تلخ سکوتم
و فکرهام
چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود
((مثل درخت در دل من ریشه کرده ای!!))

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:0 توسط ناز بانو |


دوباره این مرض عشق رفته در جانم
تب تو دارم و غیر از تو نیست درمانم
چه شاد بود دلم با خیال سیرابی....
چرا سراب شدی؟! من هنوز عطشانم!
و پشت کوچ تو گرد و غبار می ریزد
هنوز روی دو چشم همیشه گریانم
...زیاده تر چه بگویم؟! خودت که می دانی
که بعد رفتن تو نیست هیچ سامانم
نگو که سوءتفاهم....که دوستم داری....!
نذار ابلهی ام باورم شود جانم!
فریب می دهی ام طبق عادتی دیرین
تقاص ساده دلی جز تو نیست؛ می دانم!
از این سرای غریبانه بر نخواهم گشت
که رنگ و بوی تو دارد فضای ایوانم
و سالهاست دلم برق می زند از عشق
به آن امید که شاید شوی تو مهمانم
همیشه خواب مرا با تو روبرو می کرد...
بیا معبرّ من شو، بگو که می مانم!
خدای من! چه گناهی! مرا ببخش ای دوست!
خدا کند که تو را از خودم نرنجانم!
به این دو واژه ی لال و زبان الکن، من
چگونه از تو بگویم، چطور؟ نمی دانم!
تو که هزار مرتبه برتر از پریزادی
« تو را به شعر زمینی چگونه بنشانم؟ »

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:57 توسط ناز بانو |


امتحان

کتاب پیش رویم باز است
اما من
درس عشق تو را مرور می کنم


خسته ام از این درسهای یکنواخت نامفهوم
کاش از من امتحان عشق می گرفتند


می دانم
فردا باز نمره کم خواهم گرفت
و معلم
باز چشمهایش را ریز می کند و می پرسد:
«کجا بودی که درس نخواندی؟!»



نمی دانم
چطور به او بفهمانم
که خیال تو هم
جایی در این دنیا ست.....

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:54 توسط ناز بانو |


    من اگر اشـــک به دادم نرسد مي شکنم

       

               اگــــر از ياد تو يادي نکنم ميشکنم

                

                                           بر لب کلبه ي محصور وجود

 

                من اگر دراين خلوت خاموش سکوت

                 

                   اگـــــر از يــاد تو يـــادي نکنم ميشکنم

 اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم

نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:6 توسط ناز بانو |